تبليغاتX
محیط زیست

محیط زیست

رشته مهندسی منابع طبیعی گرایش محیط زیست دانشگاه شیراز

 يك وزير عراقي، اشغالگران و صدام را عامل آلودگي محيط زيست كشورش اعلامکرد!!!

 

 

نرمين عثمان حسن وزير محيط زيست دولت عراق روز سه شنبه نيروهاي اشغالگر و رژيم سابق به رهبري صدام را مسئول آلودگي محيط زيست كشورش دانست .
وي در حاشيه اولين همايش صنايع شيميايي و پتروشيمي در دمشق به خبرنگار ايرنا گفت : آلودگي محيط زيست عراق علل مختلفي دارد كه ازجمله آنها شبكه فاضلاب فرسوده، هورهاي خشك شده ، روستاهاي ويران شده ، جنگ ‪ ۱۹۹۱‬كه كارگاهها و كارخانه‌ها را ويران كرد و در نهايت اشغال عراق است.
اين وزير عراقي افزود: در زمان حاضر ‪ ۲۵‬ميليون مين معادل يك چهارم مينهاي جهان و همچنين انواع مهمات خنثي نشده و بمبهاي خوشه‌اي از عوامل آلودگي محيط زيست عراق است كه جنگ و تروريسم باعث افزايش آن شده است .

سلام این هم قسمت بعدی داستان سیمرغ...دوستان گرامی لطف کنید نظرات خودتون رو راجب این داستان جالب داخل قسمت نظرات وبلاگ برامون بفرستید...خوش باشید

سیمرغ:

ناگهان اسب احساس طراوت کرد .در یک لحظه احساس کرد که او از همه برتر است که ناگاه مانند خاری سوخت و به هوا رفت .همه تعجب کردند که چرا اینطور شد این که قرار بود ادم شود نه بسوزد .سیمرغ شروع به حرف زدن کرد و گفت : اسب تا اخرین مرحله رفت اما از یادش رفته بود که برتری به رفتار است نه به چیزی که به تو نسبت میدهند.آری آدمییت نه یعنی داشتن دست و پایی که رو ان راه برویم بلکه به رفتار است.اری اسب معنی وقار و اخلاق را نفهمیده بود .ادم گفت برای اینکه به مقام من برسید باید معنی واقعی عصای من را بدانید و این بود که بچه اهو در دلش احساس ترس کرد .سیمرغ گفت برای انسان شدن ممکن است گاهی بسوزی.بچه اهو بیشتر ترسید .سیمرغ که میدانست بچه های کوچک(حیوانات) ترسیده اند گفت:نترسید اما با تمام وجود راه خود را دنبال کنید بالاخره ان روز گذشت تا اینکه ....

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت1:6 PMتوسط بچه های محیط زیست | |

سلام به همه دوستان۰۰۰قسمت بعدی داستان سیمرغ برای ما فرستاده شده!!!بعضی از دوستان گفتن که از دوست خوبمون سیمرغ بخوایم زودتر آخر داستان رو بفرستن ما هم از این دوستمون می خوایم هر بار مقدار بیشتری از داستان رو برامون بفرستن تا همه از کنجکاوی برای فهمیدن آخر داستان خلاص بشن...ممنون

سیمرغ:

وقتی بچه اهو نشست ناگهان اسب وارد شد.سیمرغ از سمت راست و ادم از سمت چپ او وارد شدند هرکدام چوبی به دست که انتهای ان نیم دایره ای از چوب بود که نوشته بود اخلاق و وقار به صورتی زیبا اسب به جلوی سیمرغ رفت و سیمرغ ارام زیر لب چیزی را در گوش اسب خواند و اسب ناگهان تغییر کرد اسب با همان حالت به پیش ادم رفت و ادم چیزی را زیر لب به اسب گفت .ناگهان اسب شروع به تغییر کرد .دست هایش را دید که تغییر می کرد. ناگهان......

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت12:47 PMتوسط بچه های محیط زیست | |